مسیحا نفس

پس اندازهایی برای فرزند دلبندم

مسیحا نفس

شیرین ترین ماه...

سلام بروی ماهت مسیحانفسم این روزها مدام عهدی را که بسته ام میشکنم... چرا شیطنتهای کودکانه ات گاه... مادرست و هزارها نگرانی... چه روزگار غریبیست این روزها... از ناامنی کوچه و بازار مینویسند... و خبرهایی از دور و نزدیک... دیگر چگونه بسپارمت بدست دویدنهای بی وقفه ی کودکانه ات... وقتی مردمانی پیدا میشوند همه از سنگ... نازنینم! نمیخواهم صفحات رنگارنگ این روزها را با دلواپسی های مادرانه ام پر کنم ولی حقیقتی ست و گریزی نیست ماجراهایی دراین شهر می گذرد که به زبانم نمیآید. بگذریم... این روزها لحظه های نابی داریم که فقط شکرش میکنم غافلگیری های پدرانه یک مرد... شیرینی این روزهایمان است و چقدر میچسبد .. ...
16 مرداد 1396

این روزها همین را تکرار میکنی:بابای کوچکم😊...

سلامی به شیرینی این روزهایت... آنقدر بی وقفه شیرین زبانی که گاه آرزو میکنم چه میشد میتوانستم کمی مز مزه ات کنم آخر مزه این روزها را عجیب به دلمان میچسبانی... نفس این روزها و و ماهها و سالهایم! "سه سالانه ات" نزدیک است و چرا من تو را هنوز سیر نمیشوم... وای از شیرینی کودکانه هایت... عجیب دل میبری... کاش هیچوقت تمام نشود این لحظه ها...مسیحا نفسم! ...
10 مرداد 1396

تولد باباجون

سوم آذرماه  شب تولد باباجون من مهمون داشتم... جلسه ی دوستانه و علمی اجبارا مراسم تولد باباجونو انداختم روز تولد...شبش صبح روز تولد برخلاف هر سال به باباجون (موقع بدرقه صبحگاهی و قبل رفتنش به شرکت) گفتم کارت بانکیشو  بده تا براش هدیه بخرم  ... آره خب... هرسال سورپرایزش اساسی بود ولی امسال خواستم متفاوت باشه... خلاصه صبح تا تو نازنینم بیدار شی ، یخرده از کارهامو کردم و حاضر شدیم تا تو رو بذرم یکی دوساعتی خونه خاله جون مریم و برم خرید... خیلی عالیه که خونه خاله جون که میریم اصلا یادت از من نمیاد... هم خاله جون کلللللی هواتو داره و هم با حسام الدین کلللی بازی میکنی و هم یه عالمه اسباب با...
15 اسفند 1394

خاطرت خیلی عزیزه

سلام این مدت اونقدر از همیشه بیشتر... مشغولاتم زیاد بود که تصمیم گرفتم برا خودم یه قانون هایی بذارم... قانون اول: هفته ای یه بار آپدیت خاطرات گلپسرم و... خبرها از تولد بابا و مامان و مسافرت سه روزه ی خاطره انگیزمون  جامونده تا برات بنویسم و بخش مهمش علاوه بر یه خبر داغ و جدید... پیشرفت قابل توجه تو نازنینم، تو حرف زدن و قصه خوندن و شعر خوندن و هوارتا شیرین کاریه دیگه ست... رابطه هات و شلوغ کاری های وروجکیت   که من و باباجون گاهی نمیدونیم : بخندیم ... تعجب کنیم ... شاکی بشیم   یا حتی ناراحت بشیم ... خلاصه شدی یه دنیای دیگه تو خونه کوچیکمون این هفته رو اختصاص میدیم به خاطرات روایی- تصویر...
15 اسفند 1394

گزارش...با سه، چهار ماه تأخیر!!!

و حالا فرهنگ لغت پسرنازنینم :« سیر تکاملی کلمات از هشت ماهگی تا پانزده ماهگی+ معنای دقیق» باباجون: بابّا...  بابا...  بابایی...  بابا اون مامان جون: مام... ماما... مامان... مامانه... مامانی... مامان اون... مامانون   پدرجون: مِنَ نّون...پداهه... پِدَ پِدَ... پِدَ اون... پِدَ جون عزیز جون: عدّیز... عزیز اون... عزیزجون خاله: آییی... (مریم: میّم...  ریحانه: ییحا)...خالی دایی: دایی (محمد: مُحَنَن... محسن: مُحِن) عمو : عم... عمو... بستنی: بَیَنی مسیحا: مَیَنی... مَییحا کتاب: بوتاه... ییتاب... باطری: باتی بطری آب : بوتی آب گیره: گیا... گیه ...
12 بهمن 1394

کلی شیرین زبون شدی...

میخام از حرف زدن وفرهنگ لغت پر و پیمون پسرم بنویسم: روزی که با گفتن "مام و به و بابّا " شروع کردی به حرف زدن، درست در هشت ماهگی بود *پسر نازنینم جزو دسته آدمهای سمعیه (یعنی شنیداری) چرا که از لحظه تولد تا همین حالا که یک سال و سه ماه داره خیلی خیلی خوب گوش میده از وقت هایی که مامان براش آواز و شعر و لالایی و قصه میخونه بگیر تا وقتی هایی که درباره ی تموم کارهایی که داره انجام میده باهاش حرف میزنه و مسیحا نفس مامان به دقت تمام خوب گوش میکنه و یاد میگیره نازنین مامان!  اینطور شد که ما آروم آروم شاهد بودیم که  شما از نه ، ده ماهگی رسما صحبت کردن رو شروع کردی ...
28 آذر 1394

اربعینی دیگر...

  این روزها هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد... بوی کربلا می دهد... راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کردم  امسال هم باید پاهایمان بی تاول بماند...   ...
10 آذر 1394

سلام به آخرین ماه پاییزی..

چند وقته حسابی درگیر بودم... خونه و مهمونداری و... بعدشم یه جشن تولد کوچیک برا باباجون... در حال حاضر هم دارم دایره المعارف شازده کوچولو رو تألیف میکنم... زودی برمیگردم... انشاءا... بعد اربعین... راستی دیروز برای اولین بار تقریبا 3-4 ساعت به باباجون سپردمت و با همراه عزیزجون و پدرجون رفتیم سینما... فیلمش حرف نداشت... "محمدرسول ا..." عالی بود... فضایی بود برا خودش... بسیار لطیف... تنها حرفی که بعدتماشای فیلم و بیرون اومدن از فضای سینما زدم این بود: "تو فیلم خوب بودن خیلی آسونه... .ولی وقتی پاتو میذاری تو دنیای واقعی... ...
9 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسیحا نفس می باشد