دلبندمون سیدمسیحا جوندلبندمون سیدمسیحا جون، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
دلبندمون سیدمحمد جوندلبندمون سیدمحمد جون، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
باباجونباباجون، تا این لحظه: 45 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره
مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 40 سال و 10 ماه سن داره
وبلاگ مسیحا نفسوبلاگ مسیحا نفس، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

مسیحا نفس

پسر که داشته باشی غم نداری

خاطرت خیلی عزیزه

سلام این مدت اونقدر از همیشه بیشتر... مشغولاتم زیاد بود که تصمیم گرفتم برا خودم یه قانون هایی بذارم... قانون اول: هفته ای یه بار آپدیت خاطرات گلپسرم و... خبرها از تولد بابا و مامان و مسافرت سه روزه ی خاطره انگیزمون  جامونده تا برات بنویسم و بخش مهمش علاوه بر یه خبر داغ و جدید... پیشرفت قابل توجه تو نازنینم، تو حرف زدن و قصه خوندن و شعر خوندن و هوارتا شیرین کاریه دیگه ست... رابطه هات و شلوغ کاری های وروجکیت   که من و باباجون گاهی نمیدونیم : بخندیم ... تعجب کنیم ... شاکی بشیم   یا حتی ناراحت بشیم ... خلاصه شدی یه دنیای دیگه تو خونه کوچیکمون این هفته رو اختصاص میدیم به خاطرات روایی- تصویر...
15 اسفند 1394

گزارش...با سه، چهار ماه تأخیر!!!

و حالا فرهنگ لغت پسرنازنینم :« سیر تکاملی کلمات از هشت ماهگی تا پانزده ماهگی+ معنای دقیق» باباجون: بابّا...  بابا...  بابایی...  بابا اون مامان جون: مام... ماما... مامان... مامانه... مامانی... مامان اون... مامانون   پدرجون: مِنَ نّون...پداهه... پِدَ پِدَ... پِدَ اون... پِدَ جون عزیز جون: عدّیز... عزیز اون... عزیزجون خاله: آییی... (مریم: میّم...  ریحانه: ییحا)...خالی دایی: دایی (محمد: مُحَنَن... محسن: مُحِن) عمو : عم... عمو... بستنی: بَیَنی مسیحا: مَیَنی... مَییحا کتاب: بوتاه... ییتاب... باطری: باتی بطری آب : بوتی آب گیره: گیا... گیه ...
12 بهمن 1394

کلی شیرین زبون شدی...

میخام از حرف زدن وفرهنگ لغت پر و پیمون پسرم بنویسم: روزی که با گفتن "مام و به و بابّا " شروع کردی به حرف زدن، درست در هشت ماهگی بود *پسر نازنینم جزو دسته آدمهای سمعیه (یعنی شنیداری) چرا که از لحظه تولد تا همین حالا که یک سال و سه ماه داره خیلی خیلی خوب گوش میده از وقت هایی که مامان براش آواز و شعر و لالایی و قصه میخونه بگیر تا وقتی هایی که درباره ی تموم کارهایی که داره انجام میده باهاش حرف میزنه و مسیحا نفس مامان به دقت تمام خوب گوش میکنه و یاد میگیره نازنین مامان!  اینطور شد که ما آروم آروم شاهد بودیم که  شما از نه ، ده ماهگی رسما صحبت کردن رو شروع کردی ...
28 آذر 1394

اربعینی دیگر...

  این روزها هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد... بوی کربلا می دهد... راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کردم  امسال هم باید پاهایمان بی تاول بماند...   ...
10 آذر 1394

سلام به آخرین ماه پاییزی..

چند وقته حسابی درگیر بودم... خونه و مهمونداری و... بعدشم یه جشن تولد کوچیک برا باباجون... در حال حاضر هم دارم دایره المعارف شازده کوچولو رو تألیف میکنم... زودی برمیگردم... انشاءا... بعد اربعین... راستی دیروز برای اولین بار تقریبا 3-4 ساعت به باباجون سپردمت و با همراه عزیزجون و پدرجون رفتیم سینما... فیلمش حرف نداشت... "محمدرسول ا..." عالی بود... فضایی بود برا خودش... بسیار لطیف... تنها حرفی که بعدتماشای فیلم و بیرون اومدن از فضای سینما زدم این بود: "تو فیلم خوب بودن خیلی آسونه... .ولی وقتی پاتو میذاری تو دنیای واقعی... ...
9 آذر 1394

باز هم عکس های جامونده...

به دوستامون قول دادم عکس های بیشتری از نی نی جون بذارم  پس: عکس شش ماهگی دلبندم با اون بافتنی عزیز بافت دمدمای اولین عید نوروزش بیرون شهر " مامان و بابا و مسیحا" خرید شب عید  و بازم بیرون شهر (که مسیحا جونی هشت ماهه بود و کلّی آب بازی کرد)   ...
28 آبان 1394

برایم پنجره ای پیدا کن

پسرکم! بگذار آرام برایت کمی درد دل کنم درد دلی مادر و فرزندی، روزها خواهد گذشت و روزهایی خواهد آمد مثل باد، و آنوقت شاید مادر را خوب تر بشنوی و براستی به قول لیلا: "آدم که دلش بگیرد، دردش را به کدام پنجره بگوید که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود..!؟"  اینجا که آمده ای کم کمک تناقض های بسیار خواهی دید، غریبه هایی که آدم را قورت میدهند  و غریبه هایی که از صد آشنا، آشناترند هر دو را باور کن امّا هیچگاه غریبه نباش بچه که بودم، ته دلم، همیشه از غریبه ها میترسیدم ...
20 آبان 1394

عکسهای جامونده!!!(گزارش تصویری تولد یک سالگی)

هرچند با تآخیر سه ماهه... ولی بالآخره بعد از سه ماه تونستم بعضی از عکسهای جشن تولد یک سالگیه مسیحا کوچولو رو سر جمع کنم متأسفانه مجبور شدیم یه سری عکسها رو بخاطر خراب شدن دوربین ریکاوری کنیم (بدشانسی ازین بدتر!!!) و خوشبختانه شد... ولی بعضی هاشون با کیفیت پایین save شدن... حیف !!! وای اگه فیلم هاش بی صدا بمونه!!! (هنوز که درست نشده)!!! یادش بخیر ...... دو ماه پیش از جشن تولد گلپسرم، مشغول شدم، سخت بود ولی کلّی ذوق داشتم... از شب زنده داری های سحرهای ماه مبارک تا... اعتراض بابای مسیحا که : "آخر نفهمیدیم شما داری چیکار میکنی؟؟؟ "...
10 آبان 1394

هر ماه یک کتاب

حالا که حرف از کتاب شد، بذار مقوله ی شیرین کتاب قصه هاتو به اینجا برسونم که: راستیتش  یه روزی همون اولا... مامان تصمیم گرفت به ازای هر ماه که از تولد نازنین پسرش میگذره، براش یه کتاب هدیه بخره که الحمدلله تا یه جاهایی محقق شده، بعد کتاب قشنگ شازده کوچولو  پک "تاتی کوچولوها" رو هم برا شازده کوچولوی خودمون  خریدیم. و هر روز که میگذره بیشتر دوسشون  داری و بدون اینکه پاره کنی به سبک خودت ورق میزنی و میخونی، اگه هم نتونی ورق بزنی به مامان میگی: "ماما... باز...باز..." گاهی هم که مامان تو آشپزخونه یا جلوی آینه کارش یه خرده بیشتر طول میکشه، شعراشو برات م...
8 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسیحا نفس می باشد